یاردبستانی
ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه ی تاریک
کلام از نگاه تو شکل می بندد
خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی
پس پشت مردمکانت
فریادکدام زندانی ست
که آزادی را
به لبان بر آماسیده
گل سرخی پر تاب می کند
ورنه این ستاره بازی حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست
" احمد شاملو"
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت
آه شهرزادمن!
دیریست دررخت خواب درد
در هزارو یک شب تنهاییم
بایادچشم های قصه گوی تو
پلک بر هم می نهم
هرچندخوابم نمی برد
شهرزادقصه گو
قصه های تو خوابم نمی کند
بس کن تو این فسانه های کهن را
به گوش من
من می خورم حسرت آن لحظه ها
که خواب
از من گرفت فرصت پیکارزندگی
زیراکه خواب و بستر و بالین
هرگز نبوده آرزوی من
خواهم تمام لحظه ها را
زندگی کنم
بی آن که پلک گذارم به هم
خواهم جوانه زنم
خود شاهد جوانه زدن
خواهم که ریشه کشم
بادرد رستنش
شهرزاد قصه گو
برای دلمرده های شهر
اززندگی بگو...
از خنده و نشاط
ازسپیده ی امید بر تارک سیاه یاءس!
از بارور یقین و باور وجود
از نور
روشنی
بهار
پنجره...
بیدار زنده ماندن
آگاه زندگی نمودن
هشیار مردن...
بگو برای مردمان شهر
شهرزاد قصه گو
بگو...
م.ح.م.د۱۳۸۸.۵.۲۶
آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
کوچک تر حتا
از گلوگاه یکی پرنده
شاملو
...
گیسو سیاه صمیمی
ای چشم های تو گل های جاودانی شعرم
در گیسوان تو این مخمل مقدس شبفام
نقش هزار جنگل تاریک خفته است
در دست های تو-این دشت های پاک نجابت
بذر نهال سبز نوازش نهفته است
...-خاتون روزهای نجابت
وقتی که تو زیبایی حریر تنت را
چون دختران پاک پریزاد
از چشم های منتظرم در حجاب شب-مسطور می کنی
من در غبار خاطره ها محو می شوم
...
گیسو سیاه صمیمی
ای چشم های تو گل های جاودانی شعرم
اینک که روزگار
ما را به سرزمین گل افشان دوستی آواز داده است
بگذار صادقانه بگویم
ای چشم های تو گل های جاودانی شعرم
نکند موسم سفر باشد
ساربان خفته بی خبر باشد
بوی باران تازه می آید
نکند بوی چشم تر باشد
سخنی از وفا شنیده نشد
نکند گوش خلق کر باشد
نکند عشق در برابر عقل
دست از پا درازتر باشد
نکند پرده چون فرو افتد
داستان داستان زر باشد
زیر این نیم کاسه های قشنگ
نکند کاسه ای دگر باشد
نکند آن که درس دین می داد
از خدا پاک بی خبر باشد
همچو سرو ایستاده ام در باغ
نکند پاسخش تبر باشد
نور کیوان در آسمان چو نشست
نکند پوچ و بی ثمر باشد
روزی نمایان می کنی آن روی ماه خویش را
در چشمهایت خوانده ام ای دوست چون من عاشقی
از چیست پنهان می کنی برق نگاه خویش را
دیروز باکیش رخت راندی وزیر عقل را
امروز ماتش می کنی ای عشق شاه خویش را
روزی که رفتی از برم دل نیز همراه تو شد
من راه خود را می روم دل نیز راه خویش را
با یک نگاه مست خود غرق گناهم کرده ای
عمریست با خود می کشم بار گناه خویش را
گفتی که دل دادن به تو یک اشتباه محض بود
دل می رود جبران کند این اشتباه خویش را
شاعر گمنام
عطر نرگس رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
عیدتان مبارک
| Design By : RoozGozar.com |


